
باز آي ساقيا که هواخواه خدمتم
مشتاق بندگي و دعاگوي دولتم
زآنجا که فيض جام سعادت فروغ توست
بيرون شدي نماي ز ظلمات حيرتم
هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشناي عشق شدم ز اهل رحمتم
عيبم مکن به رندي و بد نامي اي حکيم
کاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم
مي خور که عاشقي نه به کسب است و اختيار
اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم
من کز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش
در عشق ديدن تو هواخواه غربتم
دريا کوه در ره و من خسته و ضعيف
اي خضر پي خجسته مدد کن به همتم
دورم به صورت از در دولت سراي تو
ليکن به جان و دل ز مقيمان حضرتم
حافظ به پيش چشم تو سپرد جان
در اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم
پ.ن۱: خدایا ، آتش مقدس « شک » را آنچنان در من بیفروز تا همه ی « یقین » هائی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد و آنگاه ، از پس توده ی این خاکستر ، لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی ، شسته از هر غبار ، طلوع کند . دکتر علی شریعتی
پ.ن۲:رمضان مبارک

