
من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگيام را بچرد.
من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني ميبينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.
من در اين تاريكي
درگشودم به چمنهاي قديم،
به طلاييهايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.
من در اين تاريكي
ريشهها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم.
"سهراب"
پ.ن: و اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن ... و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد...
نوشته شده در شنبه 1388/05/10ساعت 23:31 توسط آزاده|
|

