روشنایی راه از حضور ماه نبود
چه قدر راه های تاریک از من گذشت
چه قدر خیال حضور ماه پرپر شد
و آسمان به کوچه های فراموشی رفت
ولی من نمی دانستم
روشنایی راه از عبور کودکانی بود
که از خواب سیب های شبانه می آمدند
پ.ن ۱:جایی به من بدهید تمام تنهایی زمین با من است.
پ.ن۲:من نمیدانم چرا لحظههايي كه مهربانيم آسمان رنگ بهتري دارد؟!
نوشته شده در شنبه 1387/11/19ساعت 18:47 توسط آزاده|
|

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
پ.ن: ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
نوشته شده در سه شنبه 1387/11/15ساعت 19:6 توسط آزاده|
|
