انسان خوشبخت انسانی است که خدا را در درون خود دارد ...
میتوان خوشبختی را در درون یک دانه ساده شن صحرا یافت !
هر دانه شن لحظه ای از آفرینش است
و جهان میلیونها سال را با عشق صرف آفریدن آن کرده است ...
بلاخره تموم شد.
بلاخره ازش گذشتم .بلاخره اومدم این طرف پل . اما ای کاش هیچ وقت اینور نمیومدم . اینجا هیچ چیز خوشایندی به نظرم نمیرسه که پیدا کنم . یعنی پیدا میشه اما پیدا کردنش و حفظ کردنش خیلی سختر از اون طرفه . آخه اونطرف پر بود از سادگی صمیمیت صداقت معصومیت پاکی و یه عالمه چیزای قشنگه دیگه . دوران کودکی و نوجوانی. دورانی که همیشه برای برگشتن بهش غبطه میخوریم. خنده داره اما تا همین دیروز بی صبرانه منتظر رسیدن به این طرف پل بودم تا به همه بفهمونم که من بزرگ شدم . راستش الان که پامو گذاشتم این طرف میترسم . ترس از غرق شدن تو دنیای تاریک آدمها. دنیایی که پیدا کردن روشنایی درش مثل پیدا کردن سوزن تو انبار کاه شده . میترسم منم بشم مثل یکی از همون آدم بزرگ ها که تو بچگی ازشون بدم میومد چون احساساست و آرزو های کودکیمو نمیفهمیدن. آه که چقدر سخته آدم بزرگ بودن و آدم بزرگ زندگی کردن . تازه هنوز سخت تر از این هم میشه . و من چقدر باید تلاش کنم برای قشنگ دیدن قشنگ زندگی کردن تو دنیای پر از زشتی. خوب چاره ای نیست من با این شرایط باید زندگی کنم . زندگی هم یه هدیه از طرف خداوند برای من . یه فرصت . پس باید ازش خوب استفاده کنم تا بعد پشیمون نشم. نمیخوام مثل آدمهایی باشم که کاخ آرزوهاشون رو با ندونم کاری های خودشون خراب میکنن و بعد تقصیر زمونه میندازن . نه خدایا من ناشکری نمیکنم.
خداجونم : از وقتی پامو گذاشتم روی این پل(۲۰سالگی) همه زندگیم متحول شد. خیلی درسها گرفتم خیلی چیزها رو فهمیدم . خیلی به تو نزدیک تر شدم . تورو حس کردم . باهات حرف زدم و تو جوابمو دادی آره جوابمو دادی و من فهمیدم. خدایا ممنونتم اینا همش نعمت و من اینو میدونم. حتی فهمیدن اینکه اینها نعمت هم یه نعمت. اما چکار کنم . امروز از روی این پل گذشتم و رسیدم این طرف . حتی تو همین امروز هم باهام حرف زدی. امروز بهم فهموندی که چه آدمهای مهربونی دو رو ورم هستن . نه نه نمیخوام بگم چون امروز روز تولدم بوده اونا مهربون شدن نه امروز فهمیدم که من تونستم ذره ای از عشقی که تو بهم داده بودی رو تو دل اونا بکارم و به این خاطر ازت ممنونم . امروز بهم فهموندی که باز هم جوابمو دادی وقتی ازت خواستم خوب باشم تو کمکم کردی خوب باشم . نه من هنوزم خوب نیستم چون برای تو بنده خوبی نیستم . نمیدونم خدایا امشب دلم میخواد باهات درد و دل کنم ولی نه من همیشه از غم و غصه هام برات گفتم. ولش کن امشب بذار ازت تشکر کنم اما چه جوری . گریه کنم ؟ سجده کنم ؟ نماز بخونم ؟ با این کارها یعنی تو رو شکر کردم ؟ نه اینا بازم کمه . خدایا میخوام بهت بگم که تک تک ذرات وجودم میخوان بهت بگن : دوست دارم ممنونتم. خدا جونم هیچ وقت تنهام نذار. کمکم کن همیشه به یادت باشم. همیشه . می بینی خدایا من چقدر حقیرم در برابر عظمت تو . حتی برای اومدن به سمتت هم باید تو کمکم کنی. کمکم کن یه قدم بیام سمتت . فقط یه قدم چون تو اون وقت صد قدم میای طرفم و این برای من یعنی همه چیز .
آره باز هم متولد شدم. باز هم فرصت دارم زیر آسمون نفس بکشم. کاش همیشه آسمون و من برای هم تازه باشیم. کاش همیشه برای هم حرف داشته باشیم. کاش همیشه من دلتنگش بشم و براش ببارم. کاش یه روز بشه که اونم برام بباره. کاش کاشکی هام فقط کاشکی نباشه. کاش حقیقت بشه .
چه گريزيست ز من؟
چه شتابيست به راه؟
به چه خواهي بردن
در شبي اين همه تاريک پناه؟
مرمرين پله آن غرفه عاج!
اي دريغا که ز ما بس دور است
لحظه ها را درياب
چشم فردا کور است
نه چراغيست در آن پايان
هر چه از دور نمايان است
شايد آن نقطه نوراني
چشم گرگان بيابانست
مي فرومانده به جام
سر به سجده نهادن تا کي ؟
او در اينجاست نهان
ميدرخشد در مي
گر بهم اويزيم
ما دو سرگشته تنها چون موج
به پناهي که تو ميجويي خواهيم رسيد
اندر آن لحظه جادويي اوج!

