دلم میگیرد
از آدمهایی که در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم فریبت میدهند
دلم میگیرد
از خورشیدی که گرم نمیکند و نوری که تاریکی میدهد
از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت میدهند
دلم میگیرد
از سردی چندش آور دستی که دستت را میفشارد
و نگاهی که به نگاه توست و هیچ وقت تو ر ا نمی بیند
از دوستی که برایت دو بال برای پریدن هدیه می آورد
و پرواز را با منفور ترین کلمات معنی میکند
گاهی حتی دلم از خودم هم میگیرد ...
اگر در تنهایی غریبانه ام
سوز و گدازی از رنج ها را به نمایش بگذارم
شاید تازه روحم با نفسهای وجودم هم درد شود
و آنگاه رویای سختی ها را به آرامشی تبدیل کنم
و با خود بگویم :
آرام بودن هدیه ای ست که خود میتوان هدیه کرد به وجودت ...
سکوت فرياد ميزند. خاموش گوش ميدهم. تيک تاک تيک تاک ... طفلکي ساعت کوچک اتاقم مي خواهد چيزي به من بگويد : يک سال ديگر هم تمام شد. چه احساس مجهولي! در ميان امواج سکوت غرق ميشوم. انگار دارم از کلمه لبريز ميشوم.
زمين براي جوشش چشمه تلاش نميکند زمين صبر ميکند و انتظار ميکشد باران را بدون مقاومت جذب ميکند و ميپذيرد تا روز موعود باران از دل خاک مي جوشد و فوران ميکند زمين شنيد و حالا حرف تازه اي براي گفتن دارد . من هم ميخواهم ياد بگيرم . نبايد بترسم . همه چيز را فراموش ميکنم. تا هيچ تا نقطه صفر. من بايد دوباره متولد شوم اما...
بيچاره من ! باز هم بايد به همين دنيا برگردم تبعيد شده ام تا زندگي کنم در دنيايي با هزاران دام و شيطاني که سايه به سايه به دنبالم خواهد آمد .دوباره دارم پوچ ميشوم.
نه! وقتي دارد از زمين و آسمان بهار مي بارد من چطور ميتوانم فقط سياه ببينم.ميخواهم سبز باشم سبز ببينم. اصلا مرا چکار با دنياي تاريک شما؟
مرا دنياي گنجشکهاي پشت پنجره که اين روزها بيشتر از هميشه آمده اند تا فرياد بزنند شادي شان را کافيست.مرا سلام جوانه هاي تک درخت باغچه خانه مان کافي است . من چيزي نميخواهم از اين دنياي فاني . به من خنده هاي بي رياي کودکان کوچه مان و نگاه پر خواهش گربه محله مان که به دنبال غذايي براي بچه اش ميگردد حيات جاودانه خواهد بخشيد .تنها دارايي ام صداقتم ميشود و بس.
ميخواهم رها شوم تا ناکجا.به سويش ميروم با چشمهايم آيه هاي زلال حقيقت را ميبينم و با قلبم تفسير ميکنمشان : جهان محضر خداست به هرکجا که رو کنيد سوي اوست (بقره 115) نجواي زيباي کتاب آسماني را با گوشم ميشنوم و با دستهايم اين همه معجزه شکوه و جلال خداي جهانيان را لمس ميکنم.تمام ذرات وجودم به يگانه بودن او ايمان دارند و خوب ميدانم که براستي همتايي ندارد . از عشق سرشار ميشوم گريه ميکنم و به شادي ميرسم . انگار دارم آغاز ميشوم انگار خداوند لبهايش را با مهر و و دم آفريدگارييش بر لبهاي من گذاشته است و از روح خودش در جانم ميدمد من دارم نفس ميکشم . نبضم زدن را اغاز ميکند! دوباره متولد شدم تولدي دوباره همراه با بهار .
بهار سلام خداوند است. آسمان با بارش بارانش پاسخ داد زمين با روئيدن گلهاي رنگارنگش پاسخ داد و من هم با تولد دوباره ام پاسخش را دادم .
حالا دستهاي خداوند را در لابه لاي شاخه هاي درختان وزش بادها و درامتداد پرواز پرندگان مي بينم دارد دعوتم ميکند :
بيا بيا که پشيمان شوي از اين دوري بيا به محفل شيرين ما چه مي شوري

