یک بار به مترسک گفتم :از تنها ایستادن در باغ خسته نشدی؟
در جواب گفت :در ترساندن لذتی است که از آن خسته نمیشوم برای همین از کارم راضی ام و خسته نمیشوم.
لحظه ای فکرکردم سپس گفتم :راست میگویی من هم این لذت را چشیده ام.
در جوابم گفت : این طور فکر میکنی ؟ طعم این لذت را کسی نمیداند مگر چون من از کاه پر شده باشد.
او را ترک کردم و رفتم و ندانستم که آیا از من تعریف میکرد یا مرا خوار میداشت .
سالی گذشت و مترسک فیلسوفی دانا شد . وقتی بار دوم از کنارش گذشتم دیدم دو کلاغ زیر کلاهش لانه میسازند .
ایستاده بودم و دل برکنده از کویر همه تن چشم کردم و چشم در آسمان دوختم و همه جان نگاه کردم و در آن گوشه آسمان آویختم و در اعماق این کبود به لذت جان سپردم و در آبی این دریا به عشق جان میگرفتم و غرقه مستی و بی خویشی با آسمان عشق می ورزیدم و اشک امانم نمیداد و می نگریستم و به نگریستن ادامه میدادم و می شنیدم که سکوت آبی وحی این سخن پیامبر را با دلم میگوید و من در عمق همه ذرات وجودم آنرا به نیاز و حسرت زمزمه میکنم که : اگر مامور نبودم که با مردم بیامیزم و در میان خلق زندگی کنم دو چشمم را به این آسمان میدوختم و چندان به نگاه کردن ادامه میدادم تا خداوند جانم را بستاند !
صدها نفر برای آمدن باران دعا کردند
غافل از اینکه خدا با کودکی است که چکمه هایش سوراخ است...

