رو در روی علفهای روئیده از دیوار می ایستم
و یکجا تمام گناهان خود را اعتراف می کنم
بخشوده خواهم شد به یقین
علف ها بی واسطه با خدا حرف میزنند ...
خداوند شبان من است
محتاج به هیچ چیز نخواهم بود
در مرتع های سبز مرا می خواباند و جان مرا باز بر می گرداند
و چون در وادی موت گام بر می دارم
ترسان نخواهم بود.
خدایا کمکم کن :
تا قبل از آنکه کفش های کسی را نپوشیدم درباره راه رفتن او قضاوت نکنم ...

خدا عظیم نیست او عظمت است ...
خدا مهربان نیست او مهربانی است ...
خدا عاشق نیست او عشق است ...
و این عظمت و مهربانی توسط ما فرصت حضور می یابد . وقتی دست ناتوانی را میگیریم و یا با عشقی خالصانه به حرفهای انسانی تنها و درمانده گوش میدهیم ، یا گره از کار کسی می گشاییم پروردگار فرصت حضور در زمین را یافته است . جهان در انتظار ظهور همه ماست. کار خدا خلق انسان بود و رسالت انسان تجلی خداوند بر زمین . انسان نردبانی است که از طریق آن خداوند از فراز آسمان بر زمین گام مینهد و ما عظیم تر از آنیم که می اندیشیم ...

