تبليغاتX
آسمان و من
در جستجوی خدا بودم
تمام آنچه یافتم در درونم بود...
در جستجوی خود بودم
و تمام آنچه یافتم خدا بود ...

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27ساعت 16:10 توسط آزاده| |

زمين را گسترد
و درياها را از اشک هايي که در تنهايي اش ريخته بود پر کرد
و کوه هاي اندوهش را
که در يگانگي دردمندش بر دلش توده گشته بود
بر پشت زمين نهاد
و جاده ها را که چشم به راهي هاي بي سو و بي سرانجامش بود بر سينه کوهها و صحراها کشيد
و از کبريايي بلند و زلالش آسمان را بر افراشت
و دريچه همواره فرو بسته سينه اش را گشود
و آه هاي آرزومندش را که در آن از ازل به بند بسته بود
در فضاي بي کرانه جهان رها ساخت
و با نيايش هاي خلوت آرامش سقف هستي را رنگ زد
و آرزو هاي سبزش را در دل دانه ها نهاد
و رنگ نوازش هاي مهربانش را به ابرها بخشيد
و ازين هر سه ترکيبي ساخت و بر سيماي درياها پاشيد
و رنگ عشق را به طلا ارزاني داد
و عطر خوش ياد هاي معطرش را در دهان غنچه ياس ريخت
و بر پرده حرير طلوع سيماي زيبا و خيال انگيز اميد را نقش کرد
و در ششمين روز سفر تکوينش را به پايان برد
و با نخستين لبخند هفتمين سحر ، بامداد حرکت را آغاز کرد

*بخشی از کتاب کویر نوشته دکتر علی شریعتی با عنوان سرود آفرینش


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1386/06/05ساعت 23:3 توسط آزاده| |

و در آغاز هیچ نبود
کلمه بود

آن کلمه خدا بود

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند

و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد

و زیبائی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد

و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش به دلخواه رام گردد

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت ومغرور

اما کسی نداشت

خدا آفریدگار بود

و چگونه میتوانست نیافریند؟

و خدا مهربان بود

و چگونه میتوانست مهر نورزد ؟

بودن ، میخواهد!

و از عدم نمیتوان خواست

و حیات انتظار میکشد

و از عدم کسی نمیرسد

و داشتن نیازمند طلب است

و پنهانی بیتاب کشف

و تنهایی بیقرار انس

و خدا از بودن بیشتر بود

و از حیات زنده تر

و از غیب پنهان تر

و از تنهایی تنها تر

و برای طلب بسیار داشت

و عدم نیازمند نیست

نه نیازمند خدا نه نیازمند مهر

نه میشناسد نه میخواهد و نه درد میکشد و نه انس میبندد

و نه هیچگاه بیتاب میشود

که عدم نبودن مطلق است

اما خدا بودن مطلق است

و عدم نبودن مطلق است

اما خدا بودن مطلق است

و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمیخواست

و خدا غنی مطلق بود و هر کسی به اندازه داشتن هایش میخواهد

و خدا گنجی مجهول بود

که در ویرانه بی انتهای غیب مخفی شده بود

و خدا زنده جاوید بود

که در کویر بی پایان عدم تنها نفس میکشید

دوست داشت چشمی ببیندش

دوست داشت دلی بشناسدش

و در خانه ای گرم از عشق  ، روشن از آشنایی ، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد .

و خدا آفریدگار بود

و دوست داشت بیافریند

دوست داشت بیافریند ...

 

 

*بخشی از کتاب کویر نوشته دکتر علی شریعتی با عنوان سرود آفرینش

نوشته شده در جمعه 1386/06/02ساعت 11:28 توسط آزاده| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir