تمام آنچه یافتم در درونم بود...
در جستجوی خود بودم
و تمام آنچه یافتم خدا بود ...
زمين را گسترد
و درياها را از اشک هايي که در تنهايي اش ريخته بود پر کرد
و کوه هاي اندوهش را
که در يگانگي دردمندش بر دلش توده گشته بود
بر پشت زمين نهاد
و جاده ها را که چشم به راهي هاي بي سو و بي سرانجامش بود بر سينه کوهها و صحراها کشيد
و از کبريايي بلند و زلالش آسمان را بر افراشت
و دريچه همواره فرو بسته سينه اش را گشود
و آه هاي آرزومندش را که در آن از ازل به بند بسته بود
در فضاي بي کرانه جهان رها ساخت
و با نيايش هاي خلوت آرامش سقف هستي را رنگ زد
و آرزو هاي سبزش را در دل دانه ها نهاد
و رنگ نوازش هاي مهربانش را به ابرها بخشيد
و ازين هر سه ترکيبي ساخت و بر سيماي درياها پاشيد
و رنگ عشق را به طلا ارزاني داد
و عطر خوش ياد هاي معطرش را در دهان غنچه ياس ريخت
و بر پرده حرير طلوع سيماي زيبا و خيال انگيز اميد را نقش کرد
و در ششمين روز سفر تکوينش را به پايان برد
و با نخستين لبخند هفتمين سحر ، بامداد حرکت را آغاز کرد
*بخشی از کتاب کویر نوشته دکتر علی شریعتی با عنوان سرود آفرینش
ادامه مطلب
و در آغاز هیچ نبود
کلمه بود
آن کلمه خدا بود
عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد
و زیبائی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد
و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش به دلخواه رام گردد
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت ومغرور
اما کسی نداشت
خدا آفریدگار بود
و چگونه میتوانست نیافریند؟
و خدا مهربان بود
و چگونه میتوانست مهر نورزد ؟
بودن ، میخواهد!
و از عدم نمیتوان خواست
و حیات انتظار میکشد
و از عدم کسی نمیرسد
و داشتن نیازمند طلب است
و پنهانی بیتاب کشف
و تنهایی بیقرار انس
و خدا از بودن بیشتر بود
و از حیات زنده تر
و از غیب پنهان تر
و از تنهایی تنها تر
و برای طلب بسیار داشت
و عدم نیازمند نیست
نه نیازمند خدا نه نیازمند مهر
نه میشناسد نه میخواهد و نه درد میکشد و نه انس میبندد
و نه هیچگاه بیتاب میشود
که عدم نبودن مطلق است
اما خدا بودن مطلق است
و عدم نبودن مطلق است
اما خدا بودن مطلق است
و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمیخواست
و خدا غنی مطلق بود و هر کسی به اندازه داشتن هایش میخواهد
و خدا گنجی مجهول بود
که در ویرانه بی انتهای غیب مخفی شده بود
و خدا زنده جاوید بود
که در کویر بی پایان عدم تنها نفس میکشید
دوست داشت چشمی ببیندش
دوست داشت دلی بشناسدش
و در خانه ای گرم از عشق ، روشن از آشنایی ، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد .
و خدا آفریدگار بود
و دوست داشت بیافریند
دوست داشت بیافریند ...
*بخشی از کتاب کویر نوشته دکتر علی شریعتی با عنوان سرود آفرینش

