نه اندوه
نه هيچ يک از مردم اين آبادي
به حباب نگران لب يک رود قسم
و به کوتاهي آن لحظه شادي که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چناني که فقط خاطره اي خواهد ماند
لحظه ها عريانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آيينه
نه آيينه به تو خيره شدست
تو اگر لبخند کني او به تو خواهد خنديد
و اگر بغض کني آه از آيينه دنيا که چه ها خواهد کرد
گنجه ديروزت پر شده است از حسرت و اندوه و چه حيف
بسته هاي فردا همه اي کاش اي کاش
ظرف اين لحظه وليکن خالي ست
ساحت سينه پذيراي چه کس خواهند بود؟
غم که از راه رسيد دراين سينه بر او باز مکن
تا خدا يک رگ گردن باقي ست
تاخدا مانده به غم وعده اين خانه مده
سکوت دردناک است
اما در سکوت است که همه چیز شکل میگیرد
در زندگی همه ما لحظه هایی است که تنها کار ما باید انتظار باشد
ما بس تواناتر از آنیم که می اندیشیم ...
در لحظه های سکوت بخش
نهان وجود ما فعال است و می آموزد
زندگی همواره بیشتر از آنی به ما می بخشد که خود را سزاوارش میدانیم ...
اگر خدا یخچال داشت حتما عکست را روی آن می چسباند
اگر خدا کیف پول داشت حتما عکست را در آن میگذاشت
او هر بهاری برای تو گلهای زیبا میفرستد
او هر روز صبح نور خورشید را به تو هدیه میدهد
هر زمان که خواستی با او حرف بزنی میشنود
میتواند در همه جای دنیا زندگی کند ولی او قلب تو را انتخاب کرده است
خداوند قول نداده است
که روزها را بدون درد
خنده را بدون غم
و روز های آفتابی را بدون روزهای بارانی قرار دهد
اما قول داده است
که نیرو را برای روز های پر تلاش
آسایش را پس از غم
و روشنایی را پس از تاریکی قرار دهد ...
اگه دوست داشتی کسی به یادت باشه به یاد من باش که همیشه به یادت هستم.
پس خداوندا:
سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هرچه را تو دیر خواهی زود نخواهم
و هرچه رو تو زود خواهی من دیر نخواهم ...
بگذار تا يك بار ديگر در قلب تو به دنيا بيايم.
بگذار يك بار ديگر عاشق بشوم و پا برهنه در آسمان راه بروم.
اين هواي دم كرده را كنار بزن!
بوسه هاي خاك گرفته را از پستو بيرون بياور !
دستي به صداي خسته ام بكش!
بگذار يك بار ديگر به تو سلام كنم...
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود...
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم ، مرا فریاد کن...
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریستم
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خواندم
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بوده اند...

