
دستهاي گرم تو
كودكان توامان آغوش خويش
سخن ها مي توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافكنده
اي مسيح مادر، اي خورشيد!
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد.
رنگ ها در رنگ ها دويده،
اي مسيح مادر ، اي خورشيد!
از مهرباني بي دريغ جانت
با چنگ تمامي نا پذير تو سرودها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد.
چشمه ساري در دل و
آبشاري در كف،
آفتابي در نگاه و
فرشته اي در پيراهن
از انساني كه توئي
قصه ها مي توانم كرد
غم نان اگر بگذارد.
احمد شاملو
پ.ن : بسترم صدف خالي يك تنهايي است و تو چون مرواريد گردن آويز كسان ديگري ...

باز آي ساقيا که هواخواه خدمتم
مشتاق بندگي و دعاگوي دولتم
زآنجا که فيض جام سعادت فروغ توست
بيرون شدي نماي ز ظلمات حيرتم
هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشناي عشق شدم ز اهل رحمتم
عيبم مکن به رندي و بد نامي اي حکيم
کاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم
مي خور که عاشقي نه به کسب است و اختيار
اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم
من کز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش
در عشق ديدن تو هواخواه غربتم
دريا کوه در ره و من خسته و ضعيف
اي خضر پي خجسته مدد کن به همتم
دورم به صورت از در دولت سراي تو
ليکن به جان و دل ز مقيمان حضرتم
حافظ به پيش چشم تو سپرد جان
در اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم
پ.ن۱: خدایا ، آتش مقدس « شک » را آنچنان در من بیفروز تا همه ی « یقین » هائی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد و آنگاه ، از پس توده ی این خاکستر ، لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی ، شسته از هر غبار ، طلوع کند . دکتر علی شریعتی
پ.ن۲:رمضان مبارک

من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگيام را بچرد.
من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني ميبينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.
من در اين تاريكي
درگشودم به چمنهاي قديم،
به طلاييهايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.
من در اين تاريكي
ريشهها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم.
"سهراب"
پ.ن: و اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن ... و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد...
کسل شدم
از اين دوباره های پوچ
از این نیاز کهنه ی همیشه ای
به هم صدا
به هم قبیله
هم دعا!
از این غرور کینه توز شیشه ای
کسل شدم
از این محبت عبث
که بسته دست و پای من
از انتظار سرد خاک
برای چشمهای من!
از این سکوت و این رضا
به خوب و بد
به بیش و کم
از این گره
به پنجره
به کاغذم
به این قلم
از آدمک شناختن
و باختن و ساختن . . .
کسل شدم
کسل شدم
از این زمین و آسمان
و از گذشتن زمان
از این دروغ واقعی
از این حیات حیله گر
که خیمه می زند به جان
کسل شدم
از این و آن . . .
مرا نیاز تازه ایست
به آب و نور دیگری
به یک حقیقت سپید
به سرزمین بهتری . . .
مرا نیاز تازه ایست!
"محمد صالح اعلا"
پ.ن۱: صدای باد می آید ، عبور باید کرد و من مسافرم ای بادهای همواره...
پ.ن۲: ای مثل روز آمدنت روشن
این روزها که می گذرد
هر روز....
در انتظار آمدنت هستم
اما....
با من بگو که آیا
من نیز در روزگار آمدنت هستم!؟"قیصر امین پور"
در لیله الرغائب آمدنت را آرزو میکنم...

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
از شادی پر گیرم برسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان ها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
با ماه و پروین سخنی گویم
وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شب ها ، جان یابم زین شب ها
ماه و زهره را به طرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها ، نغمه ای بر لب ها
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
امشب در شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در واج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای بروی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زالودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش ازینت گرکه در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلبودن به چرک کینه ها
در نوازش نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهائیم خاموشی گرفت
پیکرم بو هم آغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهام را سیلاب تو
در جهانیاینچنین سرد وسیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای بزیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هایم از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این . این خیرگیست
چلچراغی در سکوت وتیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم براه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم زهم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم زجای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من واین دود عود؟
در شبستان زخمه های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش واین آوازها؟
ای نگاهت لای لای سحربار
گاهوار کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شور وشعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
"فروغ فرخزاد"
پ.ن: دست خدا را حس کن.
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
و پایان داد
کسی که ...
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود
كسي كه دوستش دارم ....
عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!
دلم براي تو تنگ است ...
پ.ن: آسمان چشم آبی خداوند است نگران ، همیشگی من و تو
- بالت شکسته است اگر ، غمت مباد! شهادت بال نمیخواهد حال میخواهد.
بال را پس از شهادت میدهند نه پیش از آن.
- شهادت به خون و تیر و ترکش نیست آنروز که خدا را در همه چیز و با همه چیز دیدیم شهید شده ایم.
- هر که خدا را بیش از خود دوست بدارد بی شک شهید خواهد شد ...
- مهربان ببین تا شهید شوی تا مهربان ببینی.
- شهادت به آسمان رفتن نیست به خود آمدن است.
- دل هامان همه ابری بود جایی باران زد و جایی رعد و برق ، جمعی پرواز کردند و جمعی پروا ز پرواز.
"شاهد بیاورم؟ نویسنده: علی اکبر بقایی"
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز بر میگردم
و صدا میزنم
آی باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
باز کن پنجره را
که پرستو پر میشوید در چشمه نور
که قناری میخواند؟
میخواند آواز سرور؟
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
"حمید مصدق"
پ.ن : دلتنگ مباش، چه دلتنگی تو را از دنیا و آخرت باز میدارد. پیامبر اکرم (ص)
.jpg)
و حدس میزنم شبی مرا جواب میکنی
و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی
من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم
و تو به نام دیگری مرا خطاب میکنی
پ.ن۱: مواظب باش ! یک حرف یک حرکت یک نگاه میتونه مسیر زندگی یک نفرو تغییر بده !
پ.ن۲: منتظرت خواهم ماند حتی اگر در نگاهت کم رنگ باشم.
پ.ن۳: آسمانی که هدیه ام دادی آبی تر از این حرفهاست...
