تبليغاتX
آسمان و من

کسل شدم
از اين دوباره های پوچ
از این نیاز کهنه ی همیشه ای
به هم صدا
به هم قبیله
هم دعا!
از این غرور کینه توز شیشه ای
کسل شدم
از این محبت عبث
که بسته دست و پای من
از انتظار سرد خاک
برای چشمهای من!
از این سکوت و این رضا
به خوب و بد
به بیش و کم
از این گره
به پنجره
به کاغذم
به این قلم
از آدمک شناختن
و باختن و ساختن . . .
کسل شدم
کسل شدم
از این زمین و آسمان
و از گذشتن زمان
از این دروغ واقعی
از این حیات حیله گر
که خیمه می زند به جان
کسل شدم
از این و آن . . .
مرا نیاز تازه ایست
به آب و نور دیگری
به یک حقیقت سپید
به سرزمین بهتری . . .
مرا نیاز تازه ایست!
"محمد صالح اعلا"

پ.ن۱: صدای باد می آید ، عبور باید کرد و من مسافرم ای بادهای همواره...
پ.ن۲: ای مثل روز آمدنت روشن
         این روزها که می گذرد
         هر روز....
         در انتظار آمدنت هستم
         اما....
         با من بگو که آیا
         من نیز در روزگار آمدنت هستم!؟"قیصر
امین پور"
 
         در لیله الرغائب آمدنت را آرزو میکنم...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/04ساعت 22:25 توسط آزاده| |

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم

از شادی پر گیرم برسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان ها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم

با ماه و پروین سخنی گویم
وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شب ها ، جان یابم زین شب ها

ماه و زهره را به طرب آرم
از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها ، نغمه ای بر لب ها
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم

امشب در شوری دارم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در واج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/25ساعت 22:31 توسط آزاده| |
 

ای شب از رویای تو رنگین شده                                                                    
سینه از عطر توام سنگین شده
ای بروی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
 هستیم زالودگی ها کرده پاک        
                                                    
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش ازینت گرکه در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد  خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلبودن به چرک کینه ها
در نوازش نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها

آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهائیم خاموشی گرفت
پیکرم بو هم آغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهام را سیلاب تو
در جهانیاینچنین سرد وسیاه
با قدمهایت قدمهایم براه

ای بزیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هایم از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این . این خیرگیست
چلچراغی در سکوت وتیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم براه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط  پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم زهم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم زجای
همچو ابری اشک ریزم هایهای

این دل تنگ من واین دود عود؟
در شبستان زخمه های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش واین آوازها؟
ای نگاهت لای لای سحربار
گاهوار کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور وشعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی

"فروغ فرخزاد"

پ.ن: دست خدا را حس کن.

نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت 23:52 توسط آزاده| |
 

دلم برای کسی تنگ است                                                                    
که چشمهای قشنگش را                                                   
به عمق آبی دریا می دوخت                                   
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند                                         
دلم برای کسی تنگ است                         
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است                         
کسی که بی من ماند                                                 
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است                         
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
و پایان داد
کسی که ...
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود
كسي كه دوستش دارم ....
عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!
دلم براي تو تنگ است ...

پ.ن: آسمان چشم آبی خداوند است نگران ، همیشگی من و تو 

نوشته شده در شنبه 1388/02/05ساعت 18:32 توسط آزاده| |
 

- بالت شکسته است اگر ، غمت مباد! شهادت بال نمیخواهد حال میخواهد.
  بال را پس از شهادت میدهند نه پیش از آن.
- شهادت به خون و تیر و ترکش نیست آنروز که خدا را در همه چیز و با همه چیز دیدیم شهید شده ایم.
- هر که خدا را بیش از  خود دوست بدارد بی شک شهید خواهد شد ...
- مهربان ببین تا شهید شوی تا مهربان ببینی.
- شهادت به آسمان رفتن نیست به خود آمدن است.
- دل هامان همه ابری بود جایی باران زد و جایی رعد و برق ، جمعی پرواز کردند و جمعی پروا ز پرواز.

"شاهد بیاورم؟  نویسنده: علی اکبر بقایی"

 

 یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی دیگه تنها نبود

نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/27ساعت 23:20 توسط آزاده| |

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز بر می‌گردم
و صدا می‌زنم
آی باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
باز کن پنجره را
که پرستو پر می‌شوید در چشمه نور
که قناری می‌خواند؟
می‌خواند آواز سرور؟
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد! 
"حمید مصدق"

پ.ن : دلتنگ مباش، چه دلتنگی تو را از دنیا و آخرت باز می‌دارد. پیامبر اکرم (ص) 

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/09ساعت 21:8 توسط آزاده| |

و حدس میزنم شبی مرا جواب میکنی
و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی
من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم
و تو به نام دیگری مرا خطاب میکنی

پ.ن۱: مواظب باش ! یک حرف یک حرکت یک نگاه میتونه مسیر زندگی یک نفرو تغییر بده !
پ.ن۲: منتظرت خواهم ماند حتی اگر در نگاهت کم رنگ باشم.
پ.ن۳: آسمانی که هدیه ام دادی آبی تر از این حرفهاست...

نوشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت 22:51 توسط آزاده| |

ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاکی خوشه زیست
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست
پ.ن: هرزگاهی توقف فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راه پیش رو ، گاهی برای رسیدن باید نرفت ...

نوشته شده در جمعه 1387/12/02ساعت 15:56 توسط آزاده| |

روشنایی راه از حضور ماه نبود
چه قدر راه های تاریک از من گذشت
چه قدر خیال حضور ماه پرپر شد
و آسمان به کوچه های فراموشی رفت
ولی من نمی دانستم
روشنایی راه از عبور کودکانی بود
که از خواب سیب های شبانه می آمدند

پ.ن ۱:جایی به من بدهید تمام تنهایی زمین با من است.
پ.ن۲:من نمیدانم چرا لحظه‌هايي كه مهربانيم آسمان رنگ بهتري دارد؟!

نوشته شده در شنبه 1387/11/19ساعت 18:47 توسط آزاده| |
 Click to view full size image
در انتهای هر سفر
 در آیینه
 دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
 پاپوش پای خسته ام
 این سقف کوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خدای دل
 در آخرین سفر
 در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

پ.ن: ما ز یاران چشم یاری داشتیم        خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/15ساعت 19:6 توسط آزاده| |
 

پشت كاجستان ، برف.
برف، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.
من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.
يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.
زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.
يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.
قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.

پ.ن: بايد رو به فردا برگشت.

نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 0:13 توسط آزاده| |

نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند
مثل آسماني که امشب مي بارد
و اينک باران
بر لبه ي پنجره ي احساسم مي نشيند
و چشمانم را نوازش مي دهد
تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر کنم

پ.ن۱:خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه های آنهاست.
پ.ن۲:هر کس ما را یاد کند و یا در نزد او یادآوری شویم و از چشمانش به اندازه بال مگسی اشک فرو غلطد خداوند گناهانش را ببخشد ، و اگر چه گناهانش به اندازه کف دریاها باشد .    امام حسین (ع)

نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/18ساعت 21:53 توسط آزاده| |

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم...

پ.ن : ای کسانی که به خدا ایمان آورده اید زنهار که پیروی شیطان مکنید که هر کس قدم به قدم از پی شیطان رفت او به کار زشت منکرش وا میدارد (و عاقبت هلاک میگردد)و اگر فضل و رحمت خدا شامل حال شما نبود احدی از شما (از گناه و زشتی) پاک و پاکیزه نشدی لیکن خدا هرکس را میخواهد منزه و پاک میگرداند که خدا شنوا(ی ندای خلق) و دانا (به احوال بندگان) است. (۲۱نور)

نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/11ساعت 22:24 توسط آزاده| |
 

وقتی که کاروان حسینیان به سوی شهادت و میدان نبرد گام برمی دارد،
تو در این دنیای پر آشوب از کدامین سپاهی؟
مبادا دنیایت تو را از حسین (ع) و یارانش، تو را از دعای خیر زینب(س)، تو را از آزاد شدن دور سازد؟
آخر ، زینب(س) برای تمام یاری رسانان برادرش دعا می کند،
آنهم دعایی نه فقط برای قوّت داشتن در بازوان و جنگیدن،
که دعایش ، دعای خیریست برای غنچه دادن نهال نورسته و خسته دین که در حال پژمرده شدن است.

پ.ن۱:سلام بر حسين و بر كلامي كه از لبهاي خشكيده اش جاري شد.
پ.ن۲:پيراهن محرم مرا بياوريد دارد زمان هيئت من دير ميشود.

نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت 19:34 توسط آزاده| |

برف که مي بارد
آدم ها حرف هاي خوشبو مي زنند
مهرباني را
مي شود در نگاهشان ديد
اما اين همدلي فردا مثل برف
با نور خورشيد ناپديد مي شود...

پ.ن1: فاصله ها هرگز حريف خاطره ها نيستند .
پ.ن2: زمستان مبارك.

نوشته شده در یکشنبه 1387/10/01ساعت 1:6 توسط آزاده| |
 

مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم ...

پ.ن۱: و چه آسان از کنار هم میگذریم...
پ.ن۲: نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی/گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

نوشته شده در دوشنبه 1387/09/25ساعت 1:51 توسط آزاده| |

آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس ...

پ.ن۱: روزهای آخر پاییز همیشه روزهای غریبی اند...
پ.ن۲: و پدر كه چه سرد برگهاي زرد را از دامن تک درخت خانمان دور میکند.
پ.ن3: حرفهای آسمان را هیچ مترجمی نمیتواند زميني ترجمه کند انگار باید آنها را آسماني نگه داشت.
پ.ن4: جز گوشه ابروی تو محراب دگر نیست. آسمان باز هم من ماندم و تو.

نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/20ساعت 20:45 توسط آزاده| |

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است...

 پ.ن : ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد؟!

نوشته شده در سه شنبه 1387/09/19ساعت 14:50 توسط آزاده| |

سفر كنيم و ببينيم
تمام مزرعه از خوشه هاي گندم پر
و هيچ دست تمنا
دريغ سنبله ها را درو نخواهد كرد
درو گران همه پيش از درو
درو شده اند

نوشته شده در دوشنبه 1387/09/11ساعت 18:7 توسط آزاده| |

نگاهم کن
نگاهت میکنم
 تا از نگاه من نگاهی را بیابی از نگاه گاه گاه من
نگاهی که گناهش عشق بود
و با تو دل از کف داد و این گونه است فرجام کار من

پ.ن۱: بدرید چشمهایم را و ببرد از من نگاهم را.
پ.ن۲: اگه بخواد قاصدکا تو آسمون پرواز میکنن بدون حتی تو  فکرشو کرده باشی.
پ.ن۲:شکیباباش دربرابر دنیایی که سختی های آن چون خوابهای پریشان شب درگذرند.  امام علی (ع)

نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/06ساعت 22:12 توسط آزاده| |

بادبادک دلم
در اوج حقیرش بود که نخش پاره شد و بر بام خانه تو افتاد
آنرا برداشتی و به رشته بی انتهای عشق بستی و به آسمان فرستادی
از تو دور میشوم
اما باز در دست تو می مانم

 پ.ن: هیچ کس جز با اطاعت خدا خوشبخت نمى ‏شود و جز با معصیت خدا بدبخت نمیشود.
حضرت علي (ع)     

نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 14:21 توسط آزاده| |
  

شبی از شبها تو مرا گفتی شب باش
من که شب بودم
و شب هستم
و شب خواهم بود
شب شب گشتم
به امیدی که تو فانوس نظرگاه شب من باشی...

پ.ن۱: این روزها فکر میکنم شاید بعضی وقتها زیاد هم خوب نیست آسمون پر قاصدک باشه؟!
پ.ن۲: بلاخره بايد قبول كنم كه آدمها بي وفاتر از اوني هستن كه فكر ميكردم.

نوشته شده در شنبه 1387/08/25ساعت 18:48 توسط آزاده| |

چرا ، تو  ، بي سببي ،  نيستي
به راستي وسعت كدامين قصيده اي غزل
ستاره باران كدامين سلامي به آفتاب از دريچه تاريك
كلام از نگاه تو شكل مي بندد
خوشا نظر بازيا كه تو آغاز ميكني
پس پشت مردمكانت
فرياد كدام زنداني كه آزادي را به لبان برآماسيده گل سرخي پرتاب ميكند.
ورنه اين ستاره بازي
حاشا چيزي بدهكار آفتاب نيست.
نگاه از صداي تو ايمن مي شود
چه مومنانه نام مرا آواز ميكني و دلت كبوتر آشتي است در خون تپيده به بام تلخ
با اين همه چه بالا چه بلند پرواز ميكني

پ.ن : رقص قاصدکی در آسمان و من که دوباره متولد میشوم.

نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23ساعت 0:58 توسط آزاده| |

هر روز
با بیداری سپیده و خواب ستارگان
سفره نازک دلم را پهن میکنم
و آوازهای را که در دل خوشگلم دارم در آن می پیچم
وخدا میهمان من است
من سپیده مینوشم
و خدا آوازهای دل خوشگل من را

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/08/21ساعت 22:7 توسط آزاده| |

بهشت به فرشتگان داده شد.
اما انسان باید بهشت خود را بیافریند؟!

 پ.ن:سلام بر تو ای مهربانیت همه گیر.سلام بر تو ای همیشه سبز.سلام بر تو ای آفتاب ای رضا (ع)

نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت 18:25 توسط آزاده| |
از خدا خواستم عادت بد مرا از من بگيرد..
فرمود: گرفتن عادت‌ها کار من نيست تو خود بايد آنها را از خود دور کنی.
 
از خدا خواستم به فرزندانم همه چيز عطا کند..
فرمود: روح او همه چيز است و جسمش خاکی است و گذرا.
 
ازخدا خواستم به من صبرعنايت کند..
فرمود: صبر زاييده درد و رنج است صبر بخشيده نمی‌شود، آموخته می‌شود.
 
از خدا خواستم به من خوشبختی عطا کند..
فرمود: من به تو برکت می‌دهم، خوشبختی برعهده خودت است.
 
ازخدا خواستم درد و رنج را از من دور کند..
فرمود: درد ورنج، تو را به من نزديکتر می‌کند.
 
از خدا خواستم روح مرا شکوفا کند..
فرمود: تو خود بايد از درونت شکوفا شوی من تنها می توانم شاخ و برگ‌هایت را هرس کنم تا پر بارتر شوی.
 
از خدا خواستم تمامی چیزهايی را که سبب می‌شوند، از زندگی لذت ببرم، به من بدهد..
فرمود: من به تو زندگی مي‌دهم تا بتوانی از همه چيز لذت ببری.
 
از خدا خواستم کمکم کند، همه را دوست بدارم، به همان اندازه که ديگران مرا دوست دارند...
فرمود: بالاخره آنچه را که بايد از من خواستی، برای دنيا شايد تنها يک باشی اما برای من يک نفر شايد يک دنيا باشد.

 
نوشته شده در سه شنبه 1387/08/14ساعت 22:58 توسط آزاده| |

شاد بودن یک سفر دائمی ست ، نه یک مقصد معین.
برای شاد بودن هیچ زمانی بهتر از اکنون و هیچ دلیلی بهتر از بودن نیست.

نوشته شده در جمعه 1387/08/10ساعت 10:11 توسط آزاده| |

 

جایی که خدا هست هیچ جای ناامیدی نیست.           حضرت علی (ع) 

آیا جایی هست که خدا نباشد؟! ناامیدی ساخته تخیل من و توست .

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/08/06ساعت 22:11 توسط آزاده| |

زندگی سخت می شود
وقتی  قرار نیست
دنیا به کام تو باشد
زندگی سخت می شود
وقتی قرار نیست
فردا از آن تو باشد
زندگی سخت می شود
وقتی قرار نیست
بعد از زمستان
تو بیایی

نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/01ساعت 0:20 توسط آزاده| |

گوش كن جاده از دور صدا ميزند قدمهاي تور را
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلك ها را بتكان
كفش بپا كن و بيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشين با تو
و فرآيند شب اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب كند
پارسايي است در آنجا كه تو را خواهد گفت
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است ...

 

نوشته شده در جمعه 1387/06/22ساعت 16:34 توسط آزاده| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir