آسمان و من
.: سهم من اینست سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد :.
دستهاي گرم تو كودكان توامان آغوش خويش سخن ها مي توانم گفت غم نان اگر بگذارد. نغمه در نغمه درافكنده اي مسيح مادر، اي خورشيد! از مهرباني بي دريغ جانت با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد غم نان اگر بگذارد. رنگ ها در رنگ ها دويده، اي مسيح مادر ، اي خورشيد! از مهرباني بي دريغ جانت با چنگ تمامي نا پذير تو سرودها مي توانم كرد غم نان اگر بگذارد. چشمه ساري در دل و آبشاري در كف، آفتابي در نگاه و فرشته اي در پيراهن از انساني كه توئي قصه ها مي توانم كرد غم نان اگر بگذارد. احمد شاملو پ.ن : بسترم صدف خالي يك تنهايي است و تو چون مرواريد گردن آويز كسان ديگري ... باز آي ساقيا که هواخواه خدمتم زآنجا که فيض جام سعادت فروغ توست هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت عيبم مکن به رندي و بد نامي اي حکيم مي خور که عاشقي نه به کسب است و اختيار من کز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش دريا کوه در ره و من خسته و ضعيف دورم به صورت از در دولت سراي تو حافظ به پيش چشم تو سپرد جان پ.ن۲:رمضان مبارک من در اين تاريكي کسل شدم پ.ن۱: صدای باد می آید ، عبور باید کرد و من مسافرم ای بادهای همواره... امشب در سر شوری دارم از شادی پر گیرم برسم به فلک با ماه و پروین سخنی گویم ماه و زهره را به طرب آرم امشب در شوری دارم ای شب از رویای تو رنگین شده این دل تنگ من و این بار نور؟ ای دو چشمانت چمنزاران من درد تاریکیست درد خواستن آه ای با جان من آمیخته ای بزیر پوستم پنهان شده این دل تنگ من واین دود عود؟ ای مرا با شور وشعر آمیخته "فروغ فرخزاد" پ.ن: دست خدا را حس کن. دلم برای کسی تنگ است پ.ن: آسمان چشم آبی خداوند است نگران ، همیشگی من و تو - بالت شکسته است اگر ، غمت مباد! شهادت بال نمیخواهد حال میخواهد. "شاهد بیاورم؟ نویسنده: علی اکبر بقایی" من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز بر میگردم پ.ن : دلتنگ مباش، چه دلتنگی تو را از دنیا و آخرت باز میدارد. پیامبر اکرم (ص) و حدس میزنم شبی مرا جواب میکنی پ.ن۱: مواظب باش ! یک حرف یک حرکت یک نگاه میتونه مسیر زندگی یک نفرو تغییر بده ! 

مشتاق بندگي و دعاگوي دولتم
بيرون شدي نماي ز ظلمات حيرتم
تا آشناي عشق شدم ز اهل رحمتم
کاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم
اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم
در عشق ديدن تو هواخواه غربتم
اي خضر پي خجسته مدد کن به همتم
ليکن به جان و دل ز مقيمان حضرتم
در اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم
پ.ن۱: خدایا ، آتش مقدس « شک » را آنچنان در من بیفروز تا همه ی « یقین » هائی را که در من نقش کرده اند ، بسوزد و آنگاه ، از پس توده ی این خاکستر ، لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی ، شسته از هر غبار ، طلوع کند . دکتر علی شریعتی

فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگيام را بچرد.
من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني ميبينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.
من در اين تاريكي
درگشودم به چمنهاي قديم،
به طلاييهايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.
من در اين تاريكي
ريشهها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم.
"سهراب"
پ.ن: و اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن ... و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد...
از اين دوباره های پوچ
از این نیاز کهنه ی همیشه ای
به هم صدا
به هم قبیله
هم دعا!
از این غرور کینه توز شیشه ای
کسل شدم
از این محبت عبث
که بسته دست و پای من
از انتظار سرد خاک
برای چشمهای من!
از این سکوت و این رضا
به خوب و بد
به بیش و کم
از این گره
به پنجره
به کاغذم
به این قلم
از آدمک شناختن
و باختن و ساختن . . .
کسل شدم
کسل شدم
از این زمین و آسمان
و از گذشتن زمان
از این دروغ واقعی
از این حیات حیله گر
که خیمه می زند به جان
کسل شدم
از این و آن . . .
مرا نیاز تازه ایست
به آب و نور دیگری
به یک حقیقت سپید
به سرزمین بهتری . . .
مرا نیاز تازه ایست!
"محمد صالح اعلا"
پ.ن۲: ای مثل روز آمدنت روشن
این روزها که می گذرد
هر روز....
در انتظار آمدنت هستم
اما....
با من بگو که آیا
من نیز در روزگار آمدنت هستم!؟"قیصر امین پور"
در لیله الرغائب آمدنت را آرزو میکنم...

امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان ها غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شب ها ، جان یابم زین شب ها
از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها ، نغمه ای بر لب ها
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
امشب در دل نوری دارم
باز امشب در واج آسمانم
رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم
سینه از عطر توام سنگین شده
ای بروی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زالودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست
هایهوی زندگی در قعر گور؟
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش ازینت گرکه در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلبودن به چرک کینه ها
در نوازش نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهائیم خاموشی گرفت
پیکرم بو هم آغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهام را سیلاب تو
در جهانیاینچنین سرد وسیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هایم از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این . این خیرگیست
چلچراغی در سکوت وتیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم براه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم زهم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم زجای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
در شبستان زخمه های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش واین آوازها؟
ای نگاهت لای لای سحربار
گاهوار کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
و پایان داد
کسی که ...
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود
كسي كه دوستش دارم ....
عاشقانــــــه هميشـــــــه تا ابد تاخود خداونـــــد!
دلم براي تو تنگ است ...
بال را پس از شهادت میدهند نه پیش از آن.
- شهادت به خون و تیر و ترکش نیست آنروز که خدا را در همه چیز و با همه چیز دیدیم شهید شده ایم.
- هر که خدا را بیش از خود دوست بدارد بی شک شهید خواهد شد ...
- مهربان ببین تا شهید شوی تا مهربان ببینی.
- شهادت به آسمان رفتن نیست به خود آمدن است.
- دل هامان همه ابری بود جایی باران زد و جایی رعد و برق ، جمعی پرواز کردند و جمعی پروا ز پرواز.
و صدا میزنم
آی باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
باز کن پنجره را
که پرستو پر میشوید در چشمه نور
که قناری میخواند؟
میخواند آواز سرور؟
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
"حمید مصدق"
.jpg)
و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی
من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم
و تو به نام دیگری مرا خطاب میکنی
پ.ن۲: منتظرت خواهم ماند حتی اگر در نگاهت کم رنگ باشم.
پ.ن۳: آسمانی که هدیه ام دادی آبی تر از این حرفهاست...
| Design By : Night Melody |

